ارگ را از بم گرفتی،"جان" را از آذربایجان نگیر...
دلم میخواست میشد،یه تیم بشیم،با بچه های سازمان...بیفتیم این ور و اون ور...مثل قدیما...که واسه همایشمون از کله ی سحر میزدیم بیرون.بهم سلام هم نمی کردیم.وقت نداشتیم.میزدیم از این اتاق تو اون اتاق.از این نهاد به اون نهاد.تلفن تو دست.موبایلم هی پشت به پشت،آدم که می خواست حرف بزنه...
خانوم اسدپور بَنِر...خانوم اسدپور فُرم ها...خانوم اسدپور آثار کتبی...خانوم اسدپور مقاله ها...خانوم اسدپور سالن...خانوم اسدپور دکور...خانوم اسدپور دعوتنامه...خانوم اسدپور لوح ها...خانوم اسدپور رسید...خانوم اسدپور امضای اینا...خانوم اسدپور مهر اونا...خانوم اسدپور حاجی پشت خطه...خانوم اسدپور فلانی کارتون داره...
من،بچه ها بجنبید...بچه ها دکور؟ بچه ها سالن حلّه؟بچه ها با داورها هماهنگین؟بچه ها اسامی برنده ها بخش نامه شد؟ بچه ها بنر ها زده شد؟ بچه ها دعوت نامه رو فرستادین؟ فلانی هست؟ اون یکی از قلم نیفتاد؟ بچه ها پاشین...بچه ها...
دلم می خواست بشیم مثل اون وقت ها...بیفتیم از این ور به اون ور دنبال پول و آذوقه و وسیله... بریم خرید... بریم هماهنگ کنیم واسه ماشین...راه بیفتیم بریم آذربایجان...اهر...هریس...ورزقان...
بریم کنار این مردم بشینیم...من برم اون بچه هه که دنبال مامانش زیر آوار می گشت رو بغل کنم و دست های کوچولوشو از روی بیل وَردارم،بگم:جون دلم،مامان رفته یه جای خوب...دیگه نیست...پیش تو نیست!!ولی تو غصه نخوریا...تو ناراحت نباشیا.من هستم.ببین با دوستام اومدم اینجا.ببین اومدم پیش تو.ببین برات چی خریدم؟ ببین این توپ سبزه رو دوست داری؟!بعد یه عالمه باهاش توپ بازی کنم...
یا برم دست اون پیرمردی که چشاش خیسه و هیشکی تو دنیا براش نمونده رو بگیرم.محکم بگیرم.چونه هام بلرزه ولی صدامو به زور صاف کنم و بگم:شما مثل آقاجون منین.تو رو خدا ناراحت نباشین.بیاین بشینیم یه چیزی باهم بخوریم.با من و دوستام.به یاد همه ی اون روزا که با بچه ها و نوه هاتون دور تا دور سفره می نشستین.ما ما مث اونا نمیشیم ولی قول میدیم یه چند روزی،یه چند ساعتی باهم بخندیم و شاد باشیم...
دلم می خواد برم اون دختر کوچولوی لپ قرمزی رو که عروسکش لای آوار گم شده رو پیدا کنم.برم سر و صورتشو بشورم.با گوشه ی چادرم صورتشو خشک کنم.بنشونمش روی پام.یه عروسک خوشگل پیراهن صورتی چین چینی بهش بدم.بگم:خدا دید تو داشتی گریه می کردی.به من اینو داد که بیارمش واسه تو.دوسش داری؟ میخوای باهم بازی کنیم؟ بعد براش شعر بخونم.از اون شعرها که بابام تو بچگی هام برام می خوند: "دختری دارم شاه نداره.از خوشگلی تا نداره.به کس کسونش نمیدم.به همه کسونش نمیدم.به کسی میدم که کس باشه.پیرهن تنش اطلس باشه..." بعد ببینم اون هی ریز ریز می خنده و با عروسکش ور میره و ذوق می کنه. بعد من هی اشک تو چشمامو قایم کنم و هی دست بکشم رو موهاش لبخند و بغضم قاطی نگاش کنم و هی تو دلم قربون صدقه ی قیافه ی فندقی ِ خاک گرفته ش برم...
دلم میخواد از بعد نماز صبح پاشیم از لای این خونه ی آوار شده به اون خونه...از این کوچه به اون کوچه... این قدر داد بزنم که صدام بگیره... سر ظهر بشه صدای اذان بیاد و من ببینم از تشنگی و گرسنگی دارم هلاک میشم و به روی خودم نیارم.برم نماز و یه لقمه غذا تو جمع مردم غیور و با عاطفه و محکم آذربایجان که خم به ابرو نمیارن از این مصیبت و بی معرفتی ها بخورم.بعدم دوباره تا نصفه شب جون بِکَنم...دلم میخواد این چادر ُهمیشه اتو کشیده م،خاک گرفته باشه...دلم میخواد این لباس های سِت و و ترو تمیز،گِلی و کثیف بشه...دلم میخواد ببینم به درد میخورم. ببینم هستم.منم زنده م.وجدان دارم.آدمم...
دلم میخواد برم اونجا...که اینجا پشت کامپیوترم از دیدن عکس ها و خوندن خبرها هی غصه نیاد رو غصه های دلم...دلم میخواد برم با گریه های اون بچه ها،غصه ی دل خودمم خالی بشه...برم اصلا دستشونو بگیرم عمو زنجیر باف بازی کنم و این اشکای لامصبم لای صدام گم بشه...
+خدایا...دلم میخواد برم اونجا...
بدترین چیز میدونین چیه؟؟ این که میدونم تهِ این همه مهر و محبت یک ماه دیگه ست...بعدش آذربایجان میشه بم...مردمش می مونن و یک دنیا مصیبت و آوارگی...تنهای تنها...امان از بی معرفتیِ قلب های ِما...
+یا رب نظر تو برنگردد...الهی و ربی من لی غیرک...
به یاعلی مددی که:مدد زغیر تو ننگ ست...
عرض حاجت می کنم آن جا که صاحب خانه اش،